پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد. شيشه جلوي ماشين خورد شده بود. مرد به طرف پسرك رفت تا او را تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود و حالش اصلا خوب نبود، جلب كند. پسرك گفت: «اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اين‌كه شما را متوقف كنم، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم.»

 مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و به بيمارستاني رساند. سپس سوار اتومبيل گران‌قيمتش شد و به راهش ادامه داد.

*****

 حرف اول ـ در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه‌مان پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند!

 حرف دوم ـ خدا در روح ما زمزمه مي‌كند و با قلب ما حرف مي‌زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي‌شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند!